دسته: غزل
-
۱۰۵. چو او باشد دل دلسوز ما را
غزل شماره 105 چو او باشد دل دلسوز ما را چه باشد شب چه باشد روز ما را که خورشید ار فروشد ار برآمد بس است این جان جان افروز ما را تو مادرمرده را شیون میاموز که استادست عشق آموز ما را مدوزان خرقه ما را مدران نشاید شیخ خرقه…
-
۱۰۴. خبر کن ای ستاره یار ما را
غزل شماره 104 خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خون خوار ما را خبر کن آن طبیب عاشقان را که تا شربت دهد بیمار ما را بگو شکرفروش شکرین را که تا رونق دهد بازار ما را اگر در سر بگردانی دل خود نه دشمن بشنود اسرار…
-
۱۰۳. دل و جان را در این حضرت بپالا
غزل شماره 103 دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب صاف نوشی لب خود را به هر دردی میالا از این سیلاب درد او پاک ماند که جانبازست و چست و بیمبالا نپرد عقل جزوی زین عقیله چو…