دسته: غزل
-
۴۸۰. به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست
شماره 480 به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیست ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست مباد جانم بیغم اگر فدای تو نیست مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است خراب باد وجودم اگر برای تو نیست کدام…
-
۴۷۹. ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
شماره 479 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست بهانه کن که بتان را بهانه آیینست از آن لب شکرینت بهانههای دروغ به جای فاتحه و کافها و یاسینست وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست اگر ترش کنی و رو ز ما…
-
۴۷۸. وجود من به کف یار جز که ساغر نیست
شماره 478 وجود من به کف یار جز که ساغر نیست نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست به غیر خون مسلمان نمیخورد این عشق بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست…