دسته: مهدی اخوان ثالث
-
بند
بند بخز در لاکتی حیوان! که سرما نهانی دستش اندر دست مرگ است مبادا پوزهات بیرون بماند که بیرون برف و باران و تگرگ است نه قزاقی، نه بابونه، نه پونه چه خالی مانده سفرهٔ جو کناران هنوزی دوست، صد فرسنگ باقی ست ازین بیراهه تا شهر بهاران مبادا چشم خود بَر هم گذاری نه…
-
پرنده ای در دوزخ
پرنده ای در دوزخ نگفتندش چو بیرون میکشاند از زادگاهش سر که آنجا آتش و دود است نگفتندش: زبان شعله میلیسد پر پاک جوانت را همه درهای قصر قصههای شاد مسدود است نگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست همه رنج است و رنجی غربت آلود است پرید از جان پناهش مرغک معصوم درین مسموم…
-
سرود پناهنده
سرود پناهنده نجوا کنان به زمزمه سرگرممردی ست با سرودی غمناکخسته دلی، شکسته دلی، بیزاراز سر فکنده تاج عرب بر خاکاین شرزه شیر بیشهٔ دین، آیت خدابی هیچ باک و بیم و اداسوی عجم کشیده دلش، از عرب جداامشب به جای تاج عرب شوق کوچ به سر داردآهسته میسراید و با خویشامشب سرود و سر…