دسته: حافظ
-
ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز
غزل ۲۶۰ ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ببريدهاند بر قد سروت قبای ناز آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز پروانه…
-
منم که ديده به ديدار دوست کردم باز
غزل ۲۵۹ منم که ديده به ديدار دوست کردم باز چه شکر گويمت ای کارساز بنده نواز نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوی که کيميای مراد است خاک کوی نياز ز مشکلات طريقت عنان متاب ای دل که مرد راه نينديشد از نشيب و فراز طهارت ار نه به خون…
-
هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز
غزل ۲۵۸ هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز روندگان طريقت ره بلا سپرند رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز غم حبيب نهان به ز گفت و گوی رقيب که نيست سينه ارباب کينه محرم راز اگر چه…