دسته: حافظ
-
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
غزل ۲۹۷ زبان خامه ندارد سر بيان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق سری که بر سر گردون به فخر میسودم به راستان که نهادم بر آستان فراق چگونه باز کنم بال در…
-
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
غزل ۲۹۶ طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف طرف کرم ز کس نبست اين دل پراميد من گر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف از خم ابروی توام هيچ گشايشی نشد وه که در اين خيال کج عمر عزيز شد…
-
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
غزل ۲۹۵ سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ به جلوه گل سوری نگاه میکردم که بود در شب تيره به روشنی چو چراغ چنان به حسن و جوانی خويشتن مغرور که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ گشاده نرگس رعنا…