دسته: حافظ
-
غزل ۴۷۵ گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی شيرينتر از آنی به شکرخنده که گويم ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانی صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام چون…
-
مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم
غزل ۳۱۸ مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم تو را میبينم و ميلم زيادت میشود هر دم به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم…
-
فاش میگويم و از گفته خود دلشادم
غزل ۳۱۷ فاش میگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در اين دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب آبادم سايه طوبی و دلجويی حور…