دسته: حافظ
-
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
غزل ۳۳۸ من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم گفتی ز سر عهد ازل يک سخن بگو آن گه بگويمت که دو پيمانه درکشم من آدم بهشتيم اما در اين سفر حالی اسير عشق جوانان مه وشم در عاشقی گزير نباشد ز ساز و…
-
چرا نه در پی عزم ديار خود باشم
غزل ۳۳۷ چرا نه در پی عزم ديار خود باشم چرا نه خاک سر کوی يار خود باشم غم غريبی و غربت چو بر نمیتابم به شهر خود روم و شهريار خود باشم ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم چو کار عمر نه پيداست باری آن اولی…
-
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
غزل ۳۳۶ مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم طاير قدسم و از دام جهان برخيزم به ولای تو که گر بنده خويشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخيزم يا رب از ابر هدايت برسان بارانی پيشتر زان که چو گردی ز ميان برخيزم بر سر تربت من…