دسته: حافظ
-
سحر با باد میگفتم حديث آرزومندی
غزل ۴۴۰ سحر با باد میگفتم حديث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است بدين راه و روش میرو که با دلدار پيوندی قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز ورای حد تقرير است شرح آرزومندی الا…
-
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
غزل ۴۴۱ چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی که حال ما نه چنين بودی ار چنان بودی بگفتمی که چه ارزد نسيم طره دوست گرم به هر سر مويی هزار جان بودی برات خوشدلی ما چه کم شدی يا رب گرش نشان امان از بد زمان بودی گرم…
-
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
غزل ۴۴۲ به جان او که گرم دسترس به جان بودی کمينه پيشکش بندگانش آن بودی بگفتمی که بها چيست خاک پايش را اگر حيات گران مايه جاودان بودی به بندگی قدش سرو معترف گشتی گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی به خواب نيز نمیبينمش چه جای وصال چو…