دسته: حافظ
-
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
غزل ۲۲ چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نهای جان من خطا اين جاست سرم به دنيی و عقبی فرو نمیآيد تبارک الله از اين فتنهها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کيست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست …
-
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
غزل ۲۱ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست که شنيدی که در اين بزم دمی خوش بنشست که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد پيش عشاق تو شبها به غرامت برخاست…
-
روزه يک سو شد و عيد آمد و دلها برخاست
غزل ۲۰ روزه يک سو شد و عيد آمد و دلها برخاست می ز خمخانه به جوش آمد و می بايد خواست نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پيداست چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد اين چه عيب است بدين بیخردی وين چه خطاست…