دسته: حافظ
-
خم زلف تو دام کفر و دين است
غزل ۵۵ خم زلف تو دام کفر و دين است ز کارستان او يک شمه اين است جمالت معجز حسن است ليکن حديث غمزهات سحر مبين است ز چشم شوخ تو جان کی توان برد که دايم با کمان اندر کمين است بر آن چشم سيه صد آفرين باد که در…
-
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
غزل ۵۴ ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است ببين که در طلبت حال مردمان چون است به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت ز جام غم می لعلی که میخورم خون است ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو اگر طلوع کند طالعم همايون است حکايت لب شيرين…
-
منم که گوشه ميخانه خانقاه من است
غزل ۵۳ منم که گوشه ميخانه خانقاه من است دعای پير مغان ورد صبحگاه من است گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باک نوای من به سحر آه عذرخواه من است ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله گدای خاک در دوست پادشاه من است غرض ز مسجد و ميخانهام وصال شماست…