دسته: غزل
-
خوش کرد ياوری فلکت روز داوری
غزل ۴۵۱ خوش کرد ياوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد خدايش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری ساقی به مژدگانی عيش از درم درآی تا…
-
طفيل هستی عشقند آدمی و پری
غزل ۴۵۲ طفيل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بینصيب مباش که بنده را نخرد کس به عيب بیهنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نيم شبی کوش و گريه سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرين کار…
-
ای که دايم به خويش مغروری
غزل ۴۵۳ ای که دايم به خويش مغروری گر تو را عشق نيست معذوری گرد ديوانگان عشق مگرد که به عقل عقيله مشهوری مستی عشق نيست در سر تو رو که تو مست آب انگوری روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوای رنجوری بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر میطلب که…