دسته: غزل
-
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
غزل ۳۳۵ در خرابات مغان گر گذر افتد بازم حاصل خرقه و سجاده روان دربازم حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم خازن ميکده فردا نکند در بازم ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی جز بدان عارض شمعی نبود پروازم صحبت حور نخواهم که بود عين قصور با خيال تو…
-
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم
غزل ۳۳۴ گر دست رسد در سر زلفين تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم زلف تو مرا عمر دراز است ولی نيست در دست سر مويی از آن عمر درازم پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم آن…
-
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
غزل ۳۳۳ نماز شام غريبان چو گريه آغازم به مويههای غريبانه قصه پردازم به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم خدای را مددی ای رفيق ره تا…