دسته: غزل
-
در خرابات مغان نور خدا میبينم
غزل ۳۵۷ در خرابات مغان نور خدا میبينم اين عجب بين که چه نوری ز کجا میبينم جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه میبينی و من خانه خدا میبينم خواهم از زلف بتان نافه گشايی کردن فکر دور است همانا که خطا میبينم سوز دل اشک روان…
-
گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
غزل ۳۵۶ گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم ز جام وصل مینوشم ز باغ عيش گل چينم شراب تلخ صوفی سوز بنيادم بخواهد برد لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شيرينم مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز سخن با ماه میگويم پری…
-
حاليا مصلحت وقت در آن میبينم
غزل ۳۵۵ حاليا مصلحت وقت در آن میبينم که کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم جام می گيرم و از اهل ريا دور شوم يعنی از اهل جهان پاکدلی بگزينم جز صراحی و کتابم نبود يار و نديم تا حريفان دغا را به جهان کم بينم سر به آزادگی از…