دسته: غزل
-
عمريست تا به راه غمت رو نهادهايم
غزل ۳۶۵ عمريست تا به راه غمت رو نهادهايم روی و ريای خلق به يک سو نهادهايم طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم در راه جام و ساقی مه رو نهادهايم هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم هم دل بدان دو سنبل هندو نهادهايم عمری گذشت…
-
ما بی غمان مست دل از دست دادهايم
غزل ۳۶۴ ما بی غمان مست دل از دست دادهايم همراز عشق و همنفس جام بادهايم بر ما بسی کمان ملامت کشيدهاند تا کار خود ز ابروی جانان گشادهايم ای گل تو دوش داغ صبوحی کشيدهای ما آن شقايقيم که با داغ زادهايم پير مغان ز توبه ما گر ملول شد…
-
دردم از يار است و درمان نيز هم
غزل ۳۶۳ دردم از يار است و درمان نيز هم دل فدای او شد و جان نيز هم اين که میگويند آن خوشتر ز حسن يار ما اين دارد و آن نيز هم ياد باد آن کو به قصد خون ما عهد را بشکست و پيمان نيز هم دوستان در پرده…