دسته: امام خمینی (ره)
-
آرزوها
آرزوها در دلم بود که آدم شوم؛ امّا نشدم بیخبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم بر درِ پیرِ خرابات نهم روی نیاز تا به این طایفه محرم شوم؛ امّا نشدم هجرت از خویش کنم، خانه به محبوب دهم تا به اسماء معلّم شوم؛ امّا نشدم از کف دوست بنوشم…
-
یاد دوست
یاد دوست یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم از سر خویش گذر کرده، سوی یار شدم آرزوی خم گیسوی تو، خم کرد قدم باز، انگشت نمای سر بازار شدم طُرفه روزی که شبش با تو به پایان بردم از پی حسرت آن مونس خمّار شدم با که گویم…
-
شهره شهر
شهره شهر به کمند سر زلف تو، گرفتار شدم شهره شهر به هر کوچه و بازار شدم گر برانی ز درم، از در دیگر آیم گر برون راندیام، از خانه ز دیوار شدم مستی علم و عمل رخت ببست از سر من تا که از ساغر لبریز تو، هشیار شدم …