دسته: با خوانش و خوشنوسی برخی حکایات
-
درویشی را ضرورتی
متن حکایت درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبری کنم. دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد یکی را دید لب فروهشته تند نشسته برگشت…
-
در سخن با دوستان آهسته باش
متن حکایت در سخن با دوستان آهسته باش تا ندارد دشمن خونخوار گوش پيش ديوار آنچه گوئي هوش دار تا نباشد در پس ديوار گوش
-
اگر درویش بر حالی بماندی
متن حکایت يکي پرسيد از آن گم کرده فرزند که اي روشن گهر پير خردمند ز مصرش بوي پيراهن شنيدي چرا در چاه کنعانش نديدي بگفت احوال ما برق جهانست دمي پيدا و ديگر دم نهانست گهي بر طارم اعلي نشينم گهي در پشت پاي خود نبينم اگر درويش بر حالي بماندي سر دست…