دسته: اپلیکیشن نینوایان
-
۵۱
غزل شمارهٔ ۵۱ با رخ همچو صبح و زلف چو شام بامــــدادان بر آی بر لب بام تا بدانند نور از ظلمت تا شناسنــد صبح را از شـــــــام بگذری گر ز معبد گبران ور بر آئی به قبلهٔ اسلام نشناسند زاهدان محراب نپرستند کافران اصنام محض عشوه است مر تو را ترکیب وز کرشمه…
-
گوهر عشق
گوهر عشق الهی سوختم بیغم الهی کرامت کن نم اشکی و آهی چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان شود دامان ازو رشک گلستان چه آه آهی که چون از دل زند سر بسوزاند دل یاقوت احمر، دل بیعشق بر جان بس گران است سر بیشور مشتی استخوان است تو را خلد و مرا…
-
۴۳۵. هر کی بالاست مر او را چه غمست
شماره 435 هر کی بالاست مر او را چه غمست هر کی آن جاست مر او را چه غمست که از این سو همه جانست و حیات که از این سو همه لطف و کرمست خود از این سو که نه سویست و نه جا قدم اندر قدم اندر قدمست این عدم…