دسته: شعرا
-
دل از من برد و روی از من نهان کرد
غزل ۱۳۷ دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که اين بازی توان کرد شب تنهاييم در قصد جان بود خيالش لطفهای بیکران کرد چرا چون لاله خونين دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد که را گويم که با اين درد جان…
-
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
غزل ۱۳۶ دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد آن چه سعی است من اندر طلبت بنمايم اين قدر هست که تغيير قضا نتوان کرد دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد…
-
به کوی ميکده هر سالکی که ره دانست
غزل ۴۷ به کوی ميکده هر سالکی که ره دانست دری دگر زدن انديشه تبه دانست زمانه افسر رندی نداد جز به کسی که سرفرازی عالم در اين کله دانست بر آستانه ميخانه هر که يافت رهی ز فيض جام می اسرار خانقه دانست هر آن که راز دو عالم ز…