دسته: شعرا
-
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
غزل ۲۸۲ ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگين دل سيمين بناگوش نگاری چابکی شنگی کلهدار ظريفی مه وشی ترکی قباپوش ز تاب آتش سودای عشقش به سان ديگ دايم میزنم جوش چو پيراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گيرم در آغوش اگر پوسيده گردد استخوانم…
-
يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش
غزل ۲۸۱ يا رب اين نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از چشم حسود چمنش گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش…
-
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
غزل ۲۸۰ چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه میکشد از روزگار هجرانش زمانه از ورق گل مثال روی تو بست ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش تو خفتهای و نشد عشق را…