دسته: شعرا
-
سلامی چو بوی خوش آشنايی
غزل ۴۹۲ سلامی چو بوی خوش آشنايی بدان مردم ديده روشنايی درودی چو نور دل پارسايان بدان شمع خلوتگه پارسايی نمیبينم از همدمان هيچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجايی ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشايی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد…
-
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
غزل ۳۰۶ اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو کار من به اصول قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول چو بر در تو من بینوای بی زر و زور به هيچ باب ندارم ره خروج و…
-
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
غزل ۳۰۵ به وقت گل شدم از توبه شراب خجل که کس مباد ز کردار ناصواب خجل صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث نيم ز شاهد و ساقی به هيچ باب خجل بود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم که از سال ملوليم و از جواب…