دسته: شعرا
-
روشنی
روشنی ای شده چون سنگ سیاهی صبور پیش دروغ همه لبخندها بسته چو تاریکی جاویدگر خانه به روی همه سوگندها من ز تو باور نکنم، این تویی؟ دوش چه دیدی، چه شنیدی، به خواب؟ بر تو، دلا! فرخ و فرخنده باد دولت این لرزش و این اضطراب زندهتر از این تپش گرم تو عشق ندیده…
-
منت دونان
منت دونان زدن یا مژه بر مویی گره ها به ناخن آهن تفته بریدن ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن به گوش کر شده مدهوش گشته صدای پای صوری را شنیدن به چشم کور از راهی بسی دور به خوبی پشه ی پرنده دیدن به جسم خود بدون پا و بی پر…
-
لحظه
لحظه همه گویند که: تو عاشق اویی گر چه دانم همه کس عاشق اویند لیک میترسم، یارب نکند راست بگویند؟