دسته: شعرا
-
سرّ جان
سرّ جان با که گویم راز دل را، کس مرا همراز نیست از چه جویم سِرّ جان را، دربه رویم باز نیست ناز کن تا میتوانی، غمزه کن تا میشود دردمندی را ندیدم، عاشق این ناز نیست حلقه صوفی و دیر راهبم هرگز مجوی مرغ بال و پر زده، با زاغ همپرواز…
-
درگاه جمال
درگاه جمال هر کجا پا بنهی حسن وی آنجا پیداست هرکجا سر بنهی سجدهگه آن زیباست همه سرگشته آن زلف چلیپای ویند در غم هجر رُخش، این همه شور و غوغاست جمله خوبان برِ حُسن تو سجود آوردند این چه رنجی است که گنجینه پیر و برناست؟ عاشقان، صدرنشینانِ جهانِ…
-
محفل دلسوختگان
محفل دلسوختگان عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نیست کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست؟ جز تو در محفل دلسوختگان، ذکری نیست این حدیثیاست که آغازش و پایانش نیست راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود جز برِ دوست، که خود حاضر و پنهانش نیست با که گویم…