دسته: شعرا
-
۷۶
غزل شمارهٔ ۷۶ تو بدین چشم شوخ و روی چو ماه ببری دل ز دست سنگ سیاه زیر دستت چه آسمـٰان چه زمین پایمالت چه آفتاب و چه ماه روز مستی نمیبریم بسر این زمان آمدیم بر سر راه چون ننالیم که از تماشایش باز گردد بسوی دیده نگاه آنچه آن جلوه کرد با…
-
۷۷
غزل شمارهٔ ۷۷ ای کاش که بود ما نبودی یا بنمودی هر آنچه بودی نگشود ز کعبه در کسی را از ما در دیر را سجودی ز افسانهٔ واعظان فسردیم ای مطرب عاشقان سرودی کی مرد غم تو بودم ای عشق صد بار فزونم ار نمودی جز دوست اگر ز دوست خواهی در مذهب…
-
۴۲۳. مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
شماره 423 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است مگر از چهره او باد صبا پرده ربود که هزاران قمر غیب درخشان شده است هست جانی که ز بوی خوش او شادان نیست گر چه جان بو نبرد کو ز چه شادان شده است…