دسته: شعرا
-
۷۰
غزل شمارهٔ ۷۰ غمزه خونریز و عشوه در پی جان چون توان برد دین ودل ز میان چند از حسرت سراپایت بیسر و پا شویم و بی دل و جان چند گیرم ز غم به دندان دست آه از دست آن لب و دندان سرو آزاد جان از ین غم داد که گرفتار توست…
-
۴۲۹. عاشقی و بیوفایی کار ماست
شماره 429 عاشقی و بیوفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش ما کنون اغیار ماست عقل اگر سلطان این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست خویش و بیخویشی به یک جا کی بود هر گلی کز ما بروید خار…
-
۷۱
غزل شمارهٔ ۷۱ ز خواب ناز خیز و فتنه سرکن جهان یکبارگی زیر و زبر کن حذر از کوری خفاش طبعان سری از منظر خورشید در کن نگویم صورتم را بخش معنی مرا از صورت و معنی بدر کن ز پیش این پردهٔ پندار بردار زمین و آسمان زیر و زبر کن خبر گوئی…