دسته: شعرا
-
گوهر عشق
گوهر عشق الهی سوختم بیغم الهی کرامت کن نم اشکی و آهی چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان شود دامان ازو رشک گلستان چه آه آهی که چون از دل زند سر بسوزاند دل یاقوت احمر، دل بیعشق بر جان بس گران است سر بیشور مشتی استخوان است تو را خلد و مرا…
-
۴۳۵. هر کی بالاست مر او را چه غمست
شماره 435 هر کی بالاست مر او را چه غمست هر کی آن جاست مر او را چه غمست که از این سو همه جانست و حیات که از این سو همه لطف و کرمست خود از این سو که نه سویست و نه جا قدم اندر قدم اندر قدمست این عدم…
-
سوگند نامه
سوگندنامه دگر سینهام چون خم آمد بجوش بر آمد از این قلزم غم خروش خراباتیان، راه میخانه کو حریفان بگوئید، پیمانه کو مرا سوی میخانه راهی دهید سرم را به آن در پناهی دهید بهار است و بلبل، بساط نشاط بطرف چمن میکشد ز انبساط تو هم زاهد از خویش دستی برآر مکن اینقدر…