دسته: شعرا
-
۳۸
غزل شمارهٔ ۳۸ شورش دوشین ما از می و ساغر نبود هیچ هوائی بجز وصل تو در سر نبود داروی بیهوشیم مایه بیجوشیم ساقی دیگر نداد، مطرب دیگر نبود نیک و بد کائنات بر محک دل زدیم هیچ غمی با غم دوست برابر نبود بوی تو دیوانهام ساخت مگر هیچکس موی معطر نداشت، طره…
-
۳۹
غزل شمارهٔ ۳۹ چه خواهی ز دفتر تو ای خاک بر سر چو خشت است بالین و خاکست بر سر کجا رفت تاج و نگین سلیمان کجا رفت باد و بروت سکندر شد افسار سرگشتگی تا قیامت اجل گشتهای را که دادند افسر همه دردسر بود تاج مرصع همه داغ دل بود باغ مشجر…
-
۴۴۱. بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
شماره 441 بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش…