دسته: نیما یوشیج
-
یاد
یاد یادم از روزی سیه می آید و جای نموری در میان جنگل بسیار دوری. آخر فصل زمستان بود و یک سر هر کجا در زیر باران. مثل این که هر چه کز کرده به جایی بر نمی آید صدایی. صف بیاراییده از هر سو تمشک تیغ دار و دور کرده جای دنجی را.…
-
آی آدم ها
آی آدم ها آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن آن…
-
می خندد
می خندد سحر هنگام، کاین مرغ طلایی نهان کرده ست پرهای زر افشان. طلا در گنج خود می کوبد، اما نه پیدا در سراسر چشم مردم. من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب در این راه درخشان می شناسم. می آید در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران می…