دسته: نیما یوشیج
-
هنوز از شب…
هنوز از شب… هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو. به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او به مانند خیال…
-
تا صبح دمان
تا صبح دمان تا صبح دمان، در این شب گرم افروخنه ام چراغ، زیراک می خواهم بر کشم به جا تر دیواری در سرای کوران. بر ساخته ام، نهاده کوری انگشت که عیب هاست با آن دارد به عتاب کور دیگر پرسش که چراست این، چرا آن. وین گونه به خشت می نهم خشت در…
-
چراغ
چراغ پیت پیت … چراغ را در آخرین دم سوزش هر دم سماجتی ست. با او به گردش شب دیرین پنهان شکایتی ست. او داستان یاس و امیدی ست چون لنگری ز ساعت با او به تن تکان. تشییع می کند دم سوزان رفته را وز سردی ای که بیم می افزاید. آن چیزهاش کاندر…