دسته: میر رضی الدین آرتیمانی
-
۷۸
غزل شمارهٔ ۷۸ کیم از جان خود سیری ز عمر خویش بیزاری سیه روزی، سراسر داغ جانسوزی جگر خواری ندانم لذت آسودگی لیک اینقدر دانم که به باشد دل آزرده از سودای بسیاری بهم شیخ برهمن در خرابات مغان رقصند نه او در بند تسبیحی نه این در بند زناری چه در خلوت چه…
-
۷۹
غزل شمارهٔ ۷۹ این نگه و چشم و زلف و رو که تو داری با دل آســـــوده سنگ را نگذاری با لبش ای لعل ناب در چه حسابی با رخش ای آفتـــاب در چه شمـــاری از تو یکی قطره آب بحر محیط است و ز تو یکی ذره ز آفتاب هزاری دین و دل…
-
۸۰
غزل شمارهٔ ۸۰ ای که بجز دلبری تو کار نداری کار جز آزار جان زار نداری ای همه داروی دل مگر تو بهشتی وی همه آرام جان مگر تو بهاری آنچه دل دشمنان بهم نسپندد چند تو بر جان دوستان بگماری بگسلم از جان و دل اگر بپذیری بگذرم از هر چه هست اگر…