دسته: غزلیات
-
۲۲
غزل شمارهٔ ۲۲ یقین ما به خیٰال و گمان نمیگردد گمان آن مکنیــــــدش که آن نمیگردد بغیر نقش توام در نظر نمیآید بغیر نام توام بر زبـــــــان نمیگردد ز کفر ودین چه زنم دم که از تجلی دوست دلم به این و زبانم به آن نمیگردد به آستانهٔ او کس نمیگذارد سر که آستانهٔ…
-
۲۳
غزل شمارهٔ ۲۳ کمر تا کی بخونم آن بت نامهربان بندد که باشم من که بر خونم چنان سروی میان بندد شوم قربان دمی صد ره کمان ابروانش را هلال ابرویم هر گه، که ترکش بر میان بندد تراوش میکند راز غمش از هر بن مویم اگر غیرت گلو گیرد، اگر حیرت زبان بندد…
-
۲۴
غزل شمارهٔ ۲۴ سرم سودا دلم پروا ندارد صباحم شب، شبم فردا ندارد دلم در هیچ جا الفت نگیرد سرم با هیچکس سودا ندارد ز هر جا هر که خواهد، گو بجویش که او جز در دل ما، جا ندارد کشاکش چیست؟ ما گردن نهادیم سرت گردم بکش اینها ندارد جفا دارد جفا، چندانکه…