دسته: مولانا
-
۶۷۴. چنان کز غم دل دانا گریزد
شماره 674 چنان کز غم دل دانا گریزد دو چندان غم ز پیش ما گریزد مگر ما شحنهایم و غم چو دزدست چو ما را دید جا از جا گریزد بغرد شیر عشق و گله غم چو صید از شیر در صحرا گریزد ز نابینا برهنه غم ندارد ز پیش دیده بینا…
-
۶۷۳. کسی کز غمزهای صد عقل بندد
شماره 673 کسی کز غمزهای صد عقل بندد گر او بر ما نخندد پس که خندد اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید بود انصاف و انصاف آن پسندد دلا میجوش همچون موج دریا که گر دریا بیارامد بگندد چو خورشیدی و از خود پاک گشتی ز تو چنگ اجل جز غم…
-
۶۷۲. بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
شماره 672 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد که آن دلبر همی در بر نگنجد ز مستی من ترازو را شکستم ترازو کان گوهر را نسنجد بتان را جمله زو بدرید سربند که ماده گرگ با یوسف نغنجد هم از جمله سیه روییست آن نیز که پیش رومیی زنجی بزنجد قراضه کیست…