دسته: مولانا
-
۱۵۳. شمع دیدم گرد او پروانهها چون جمعها
غزل شماره 153 شمع دیدم گرد او پروانهها چون جمعها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمعها شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمعها چون شکر گفتار آغازد ببینی ذرهها از برای استماعش واگشاده سمعها ناامیدانی که از ایامها بفسردهاند گرمی جانش…
-
۱۵۲. دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
غزل شماره 152 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می میریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره میگشت مست و پیش او میکوفت پا صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ناله میکردند کی پیدای پنهان…
-
۱۵۱. سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
غزل شماره 151 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما بی سر و سامان عشقش بود سامان ما آن خیال جان فزای بخت ساز بینظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما…