دسته: غزل
-
۶۰. ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
غزل شماره 60 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را منم ای برق رام تو برای صید و دام تو گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره چه داند یوسف مصری غم و درد…
-
۵۹. تو از خواری همینالی نمیبینی عنایتها
غزل شماره 59 تو از خواری همینالی نمیبینی عنایتها مخواه از حق عنایتها و یا کم کن شکایتها تو را عزت همیباید که آن فرعون را شاید بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایتها خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر پی اومید آن…
-
۵۸. رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
غزل شماره 58 رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را بدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را…