دسته: غزل
-
۴۰۸. آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
شماره 408 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافیست و مثل درد به پستی بنشست لذت فقر چو بادهست که پستی جوید که همه عاشق سجدهست و تواضع سرمست تا بدانی که تکبر همه…
-
۴۰۷. چشم پرنور که مست نظر جانانست
شماره 407 چشم پرنور که مست نظر جانانست ماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانست خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد سجده گاه ملک و قبله هر انسانست هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم بهر ناموس منی آن نفس او شیطانست و آنک آن…
-
۴۰۶. چند گویی که چه چارهست و مرا درمان چیست
شماره 406 چند گویی که چه چارهست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کردهست تو را خود آن چیست چند باشد غم آنت که ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنک بدانی جان چیست بوی نانی که رسیدهست بر آن بوی برو تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان…