دسته: مهدی اخوان ثالث
-
شعر
شعر چون پرندهای که سحربا تکانده حوصلهاشمیپرد ز لانهٔ خویشبا نگاه پر عطشیمیرود برون شاعرصبحدم ز خانهٔ خویشدر رهش، گذرگاهشهر جمال و جلوه که نیستیا که هست، مینگردآن شکسته پیر گداو آن دونده آب کدروان کبوتری که پرددر رهش گذرگاهشهر خروش و ناله که هستیا که نیست، میشنودز آن صغیر دکه به دستو آن فقیر…
-
بی سنگر
بی سنگر در هوای گرفتهٔ پاییزوقت بدرود شب، طلوع سحرپیلهاش را شکافت پروانهآمد از دخمهٔ سیاه به دربالها را به شوق بر هم زداز نشاط تنفس آزادبا نگاهی حرصی و آشفتههمره آرزو به راه افتادنقش رخسار بامداد هنوزبود پر سایه از سیاهی سردداشت نقاش خسته از پستوکاسهٔ رنگ زرد میآوردرد شد از دشت صبح پروانهبا…
-
خفته
خفته آمد به سوی شهر از آن دور دورها آشفته حال باد سحرخیز فرودین گفتی کسی به عمد بر آشفت خاکدان زان دامنی که باد کشیدیش بر زمین شب همچو زهد شیخ گرفتار وسوسه روز از نهاد چرخ چو شیطان شتاب کن همچون تبسمی که کند دختری عفیف بنیاد زهد و خانهٔ تقوا خراب کن…