دسته: حافظ
-
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
غزل ۳۲ خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمههای تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسيم گل چو دل اندر پی هوای تو بست مرا…
-
آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است
غزل ۳۱ آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است تا به گيسوی تو دست ناسزايان کم رسد هر دلی از حلقهای در ذکر يارب يارب است کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است…
-
آن که از سنبل او غاليه تابی دارد
غزل ۱۲۴ آن که از سنبل او غاليه تابی دارد باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد از سر کشته خود میگذری همچون باد چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف آفتابيست که در پيش سحابی دارد چشم من کرد به هر…