دسته: غزل
-
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
غزل ۲۷۸ شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش بياور می که نتوان شد ز مکر آسمان ايمن به لعب زهره چنگی…
-
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
غزل ۲۷۷ فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش دلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زين تغابن که خزف میشکند بازارش بلبل…
-
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش
غزل ۲۷۶ باغبان گر پنج روزی صحبت گل بايدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بايدش ای دل اندربند زلفش از پريشانی منال مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش رند عالم سوز را با مصلحت بينی چه کار کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش تکيه بر…