دسته: غزل
-
سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی
غزل ۴۷۰ سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی سوختم در چاه…
-
خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم
غزل ۳۲۲ خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم به صورت تو نگاری نديدم و نشنيدم اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم طمع به دور دهانت ز کام دل ببريدم به شوق چشمه نوشت چه قطرهها…
-
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
غزل ۴۷۱ ز دلبرم که رساند نوازش قلمی کجاست پيک صبا گر همیکند کرمی قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی بيا که خرقه من گر چه رهن ميکدههاست ز مال وقف نبينی به نام من درمی حديث چون و چرا درد…