دسته: غزل
-
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
غزل ۳۷۱ ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم محصول دعا در ره جانانه نهاديم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در اين منزل ويرانه نهاديم در دل ندهم ره پس از…
-
صلاح از ما چه میجويی که مستان را صلا گفتيم
غزل ۳۷۰ صلاح از ما چه میجويی که مستان را صلا گفتيم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم در ميخانهام بگشا که هيچ از خانقه نگشود گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم من از چشم تو ای ساقی خراب افتادهام ليکن بلايی کز حبيب آيد…
-
ما ز ياران چشم ياری داشتيم
غزل ۳۶۹ ما ز ياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم تا درخت دوستی برگی دهد حاليا رفتيم و تخمی کاشتيم گفت و گو آيين درويشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتيم شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم گلبن حسنت…