دسته: امام خمینی (ره)
-
معجز عشق
معجز عشق ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد پیش رندان خرابات چسان رسوا شد خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس در میخانه گشودند و چنین غوغا شد سر خُم را بگشایید که یار آمده است مژده ای میکده، عیش ازلی بر پا شد سر زلف…
-
مژده وصل
مژده وصل گره از زلف خم اندر خم دلبر، وا شد زاهد پیر چو عشّاق جوان رسوا شد قطره باده ز جام کرمت نوشیدم جانم از موج غمت، همقدم دریا شد قصه دوست رها کن که در اندیشه او آتشی ریخت به جانم که روان فرسا شد مژده وصل به…
-
راز نهان
راز نهان داستان غم من راز نهانی باشد آن شناسد که ز خود یکسره فانی باشد به خمِ طره زلفت نتوانم ره یافت آن تواند که دلش آنچه تو دانی، باشد ساغری از خُم میخانه مرا باز دهید که تواند که در این میکده بانی باشد؟ گردِ دلدار نگردد، غم…