دسته: حکایات و پندها
-
روزی پادشاهی پیش از آنکه درباره مردی حکم کند
پادشاهی را شنیدم به کُشتنِ اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفتهاند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. وقتِ ضرورت چو نَمانَد گریز دست بگیرَد سَرِ شَمشیرِ تیز إِذا یَئِسَ الْإِنسانُ طالَ لِسانُهُ کَسِنَّورٍ مَغْلُوبٍ یَصُولُ عَلَی…
-
آورده اند که نوشیروان عادل در شکارگاهی صید کباب کردند
آوردهاند که نوشینروانِ عادل را در شکارگاهی صَید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خَلَل آید؟ گفت: بنیادِ ظلم در جهان اوّل اندکی بودهاست هر که آمد بر او مَزیدی…
-
درویشی را ضرورتی پیش آمد
درویشی را ضَرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحبِ گلیم شَفاعت کرد که: من او را بِحِل کردم. گفتا: به شفاعتِ تو حدّ شَرعْ فرو نگذارم. گفت: آنچه فرمودی، راست گفتی، ولیکن هر که از مالِ وقف چیزی بدزدد، قطعش لازم نیاید، وَ الْفقیرُ لایَمْلِکُ. هر…