نویسنده: حامد امجدیان
-
وقتی خبردار شد حسین را گرفته اند
وقتی خبردار شد حسین را گرفته اند، یک نفس خودش را رساند ژاندارمری. . داداش اینجا چه کار می کنی؟ – ژاندارمری به تعداد نیرو می خواسته، ما رو آوردن اینجا که بریم سربازی. همه چیز زیر سر خان روستا بود. از مذهبی جماعت خوشش نمی آمد. دسیسه کرده بود چندتا از جوان ها را…
-
رفته بود کرمان درسش را ادامه بدهد
رفته بود کرمان درسش را ادامه بدهد، اما جوانی نبود که بخواهد عاطل و باطل بگردد. کنار درس ومشق، گشت دنبال کاری تا لقمه حلال دربیاورد. هتل کسری نیرو می خواست هنوز یکی دو هفته گذشته، به چشم همه آمد. رئیس هتل نه به اندازه یک گارسون که بیشتر از چشم هایش به او اعتماد…
-
خاطراتی از حاج قاسم سلیمانی
احمد و قاسم پسرخاله بودند. دوتایی پولهایشان را گذاشتند روی هم، یک ساعت کوکی خریدند برای سهراب. طفلی وقتی ساعت را دید کلی ذوق کرد. همان طوری که داشت به کوک ساعت ور میرفت و از صدای زنگش کیف میکرد بهش گفتند: «اگه ساعت رو کوک کنی روی پنج صیح و بلند بشی خراب نمیشه.»…