نویسنده: حامد امجدیان
-
نگاه معناداری کرد و خندید
دادمشان به حاجی. نگاه معناداری کرد و خندید. گفت: «خیلی نامردی. تو اینها رو داشتی و چیزی نگفتی؟ حتما خودتم میخوردی؟» گفتم: «نه به خدا حاجی. نگاه کن درشون بسته است، دست بهشون نزدم.» دو سه تا مشت از نخود و کشمش را خورد. حالش که جا آمد راه افتاد. برف ها را زیر پا…
-
آفتاب نزده از خانه زد بیرون
آفتاب نزده از خانه زد بیرون، همین طور آمد و نشست کنار راننده که بروند اهواز. از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسیدند به سیرجان. آن موقع بود که حرف دل فرمانده آمد سر زبانش، معلوم شد قلبش را پشت در خانه اش جا گذاشته و آمده. به راننده اش گفت: «دیشب…
-
یک مرحله به دشمن زده بودیم
یک مرحله به دشمن زده بودیم اما نشد خط را تثبیت کنیم. ناچار برگشتیم عقب. جنازه شهدا ماند بین خاکریز خودی و دشمن. سوار موتور بودم که دیدم جیپ روباز حاجی آمد توی خط. آمده بود برای تقویت روحیه بچه ها و شناسایی منطقه. بعثی ها از ترس شروع مرحله دوم عملیات، خط را گرفته…