نویسنده: حامد امجدیان
-
جنگ تمام شده بود….
جنگ تمام شده بود. یگان ها از وسط میدان جنگ برگشته بودند توی شهر، لشکر ثارالله به کرمان هم. مأموریت حاجی شده بود برقراری امنیت شرق کشور، کرمان، سیستان وبلوچستان و هرمزگان. و سلاح گرم مثل نقل و نبات ریخته بود توی دست وبال اشرار. تا می توانستند آتش می سوزاندند و جولان می دادند.…
-
باهم مشرف شده بودیم به حج
باهم مشرف شده بودیم به حج؛ هر کدام توی کاروانی مسئولیت داشتیم. محل اسکان حاجی به مسجدالنبی نزدیک تر بود. شبها که کارهایم تمام می شد، می رفتم سراغش. آن موقع ها ساعت یازده شب درهای مسجدالنبی را می بستند. نیمه های شب، دوتایی راه می افتادیم سمت مسجد. یکی دو ساعتی منتظر می ایستادیم…
-
در جوانی به آرزویم رسیدم
در جوانی به آرزویم رسیدم. من هم یکی از کسانی بودم که توفیق زیارت خانه خدا نصیبم شده بود. بعثه رهبری بودیم. توی آسانسور حاجی را دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی، از حس و حالم پرسید. گفتم:« خیلی خوشحالم که لباس احرام پوشیدم و میخوام برم طواف.» با نگاهش مهربانی به صورتم پاشید و…