نویسنده: حامد امجدیان
-
یک تخت گوشه اتاق بود…
یک تخت گوشه اتاق بود. چهارده نفر باید با همین یک تخت تا صبح سر می کردیم. تازه رسیده بودیم ژاندارمری روستا برای مأموریت. قرار شد تا صبح آنجا باشیم و آفتاب نزده برویم برای شناسایی. گفتم حاجی که حتما اتاق جداگانه دارد و اینجا بین نیروها نمی خوابد. بچه ها توی اتاق نیامده، رفتم…
-
یک تخت گوشه اتاق بود…
یک تخت گوشه اتاق بود. چهارده نفر باید با همین یک تخت تا صبح سر می کردیم. تازه رسیده بودیم ژاندارمری روستا برای مأموریت. قرار شد تا صبح آنجا باشیم و آفتاب نزده برویم برای شناسایی. گفتم حاجی که حتما اتاق جداگانه دارد و اینجا بین نیروها نمی خوابد. بچه ها توی اتاق نیامده، رفتم…
-
هرآن ممکن بود اشرار بریزند …
مسیر پرخطری بود. هرآن ممکن بود اشرار بریزند جلوی ماشینشان یا حتی گروگانشان بگیرند. هربار که حاجی از کرمان بلند میشد میرفت زاهدان برای سرکشی، همین کار را می کرد. نه محافظ با خودش میبرد، نه از ماشین های گشتی استفاده می کرد. راه طوری بود که حتی رده های پایین فرماندهی هم باید محافظ…