نویسنده: حامد امجدیان
-
۷۴۵. آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
شماره 745 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود آمدم…
-
۷۴۴. رو ترش کردی مگر دی بادهات گیرا نبود
شماره 744 رو ترش کردی مگر دی بادهات گیرا نبود ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد بر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود…
-
۷۴۳. آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
شماره 743 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشمها مستور بود شادی شبهای ما کز مشک و عنبر پرده داشت شادی آن صبحها کز یار پرکافور بود از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین میرسید تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور…