نویسنده: حامد امجدیان
-
۷۵۱. هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
شماره 751 هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی همچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست حاش لله کان رقم بر طایفه دیگر کشد…
-
۷۵۰. شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
شماره 750 شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد چون حدیث بیدلان بشنید جان خوشدلم جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد مشک…
-
۷۴۹. مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
شماره 749 مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد دی دل من میجهید و هر دو چشمم میپرید گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد …