نویسنده: حامد امجدیان
-
جانم بود و جان احمد
جانم بود و جان احمد. هیچوقت نفهمیدم احمد من را بیشتر دوست دارد یا من او را از هر چیزی اگر دوتا داشتم، دوست داشتم یکی اش را ببخشم به احمد، حتی اگر آن چیز کلیه بود مثلا. نگاهش که می کردم، تمام دلتنگی هایم یادم میرفت؛ باکری، همت، خرازی و زین الدین را در…
-
حضرت آقا آمده بودند کرمان. مثل همیشه یکی از برنامه هایشان دیدار با خانواده شهدا بود. قرعه افتاده بود به نام ماه دیگر از خدا چه می خواستیم؟ وقتی آمدند حاج قاسم هم همراهشان آمده بود. لابه لای حرف ها از فرصت استفاده کردم و رو به حضرت آقا گفتم: «آقا ان شاء الله فردای…
-
لبنان، ضاحیه، جنگ حزب الله و اسرائیل
لبنان، ضاحیه، جنگ حزب الله و اسرائیل شهر سوت و کور است. انگار کسی ساکن ضاحیه نیست. پهپادهای اسرائیلی سه تا سه تا روی سر ضاحیه پرواز می کنند. حتی از یک موتورسیکلت هم نمی گذرند، تا می بینند میزنند. مسئولین حزب الله همه جمع شده اند در اتاق عملیات ساختمان های اطراف مدام بمباران…