نویسنده: حامد امجدیان
-
حاتم طایی را گفتند از خود بزرگ همت تر در جهان
حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگهمّتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم اُمرایِ عرب را، پس به گوشهٔ صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانیِ حاتم چرا نَرَوی که خَلقی بر سِماطِ او گرد آمدهاند؟ گفت: هرکه…
-
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همیگفت: ما را به جهان خوشتر از این یک دم نیست کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست درویشی به سرما برون خفته بود و گفت: ای آن که به اقبالِ تو در…
-
کی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همیگفت
یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همیگفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ فرمان؛ و دیگر خدمتکاران به لَهْو و لَعِب مشغولاند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن. صاحبدلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به…