نویسنده: حامد امجدیان
-
شبی در بیابانِ مکّه از بیخوابی پایِ رفتنم نماند
شبی در بیابانِ مکّه از بیخوابی پایِ رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار. پایِ مسکینْ پیاده چند رود؟ کز تحمّل ستوه شد بُختی تا شود جسمِ فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی گفت: ای برادر! حرم در پیش است و حرامیّ در پس؛ اگر رفتی بُردی، وگر…
-
درویشی به مَقامی در آمد
درویشی به مَقامی در آمد که صاحبِ آن بُقعه کریمالنَّفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل و بَلاغت در صحبتِ او هر یکی بَذله و لطیفه همیگفتند. درویش راهِ بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده. یکی از آن میان به طریقِ ظرافت گفت: تو را هم چیزی بباید گفت. گفت: مرا چون دیگران فضل…
-
عابدی را حکایت کنند
عابدی را حکایت کنند که شبی ده مَن طعام بخوردی و تا سحر خَتْمی در نماز بکردی. صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضلتر بودی. اندرون از طعام خالی دار تا در او نورِ معرفت بینی تهی از حکمتی به علّتِ آن که پُری از طعام تا…